تبلیغات
«« از همه جا »»
صفحه نخست | تماس با مدیران | ارتباط با ما| RSS 2.0
در این دنیا چیزی جز خاطره ها باقی نمی ماند

Welcom to my Weblog

p30temp...Professional Template Designer

هیچگاه...
موضوع: | تاریخ ارسال: جمعه 20 فروردین 1389

...

تا به حال اینگونه نبوده اماینگونه بی قرار برای نبودن!

 هیچگاه اینگونه قلبی مملو از عشق هایی رنگارنگ ، تنی هوس آلود و روزگاری پر تشویش نداشته ام  ..

اینگونه پشیمان از گذشته و مضطرب از آینده ..

اینگونه خسته و نالان و بی رمق و دل مرده ...

بی هیچ شور و شوقی برای پیمودن جاده ای که زندگی نامیده اند ..

کاش باز هم می شد لحظه هایم را در تب آلودگی های لب های او بسوزانم ..

یا در آغوش اغواگرانه ی دیگری بیخیال از همه ی بودن ها و نبودن ها سر کنم ..

نه..

دیگر امیدی نیست ...

شاید هم از ابتدا نبوده است !

شاید امید تنها واژه ای برای دلخوشی ِ ما آدمکان چوبی ست که محکوم به زندگانی هستیم!

نه دیگر امیدی نیست برای دگرگونی و متحول شدن 

برای روزگارانی زیبا که تنها در لابه لای کاغذهای کتاب های قصه دیده ام !

دیگر امیدی نیست

باز هم چشمانِ بارانی ام به تعقیب و گریز ِ بیهوده ی عقربه های ساعت خیره مانده..

باز هم تنها صدایی که خلوتِ بی کسی هایم را بر هم می زند صدای تیک و تاک ساعت است

 هیچگاه اینگونه دیوانه نبوده ام !

هیچگاه اینگونه عاشق

واینگونه خسته !

هیچگاه ..

 

*روزهاست که خیابانها سکوت کرده اند
 و کوچه های تاریک هم راه عبوری برایم نگذاشته اند
 شهر در زیر روسری ام
 پنهان شده است
 و قدمهایم برای بالا رفتن از خودم دیگر توانی ندارند
 خسته ام از مهربانی های همیشگی ام
 از دلواپسی های بی بهانه ام
 از سکوت های هر روزه ام
 خسته ام

 

*دلنوشته ای بود در یک روز بارانی...

 

  ادامه مطلب | نظرات()

 

 

 

 

New Page 6